حتما ببینین ...
سلام به همه دوستای خوبم این وبلاگ به آدرس جدید خودش منتقل شد و با یک سبک جدید و قالبی نو شروع به کار کرد حتما ببینین .
منم و تنهایی منم و ویرانی منم آن زنده به گور که روم گور به گور آره من دربدرم خانه به دوش
سلام به همه دوستای خوبم این وبلاگ به آدرس جدید خودش منتقل شد و با یک سبک جدید و قالبی نو شروع به کار کرد حتما ببینین .



سلام به همه دوستای خوبم:
بعضی هاتون ازم خواسته بودین که متن کامل لوگوی وبلاگ رو براتون بذارم اینم برای شما
اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین همه نداشتن های من است اگر تمامی خلق گرگ های گرسنه شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد باز هم تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی ای پناهگاه ابدی تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی ....
تقدیم به همه دوستان من به آنانکه زندگی شان نجوای این کلمات است
اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست .....
دیشب رویایی داشتم : خواب دیدم بر روی شنها همراه با خود خداوند و بر روی پرده شب . تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی می دیدم . همانطور که به گذشته نگاه می کردم روز به روز از زندگیم را دو رد پا برروی پرده ظاهر می شد یکی مال من و یکی از آن مال خداوند راه ادامه یافت تا تمام روزها تخصیص یافته خاتمه یافت آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت اتفاقا آن محلها مطابق با سخترین روزهای زندگیم بود روزهایی با بزرگترین دردها . رنجها . ترسها . و غیره ....آنگاه از خداوند پرسیدم:خداوندا: تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی؟خداوند پاسخ داد:فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت حتی برای لحظه ای هنگامی که در آن روزها یک ردپا بر روی شن دیدی
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم

زندگانی چیدن سیبی است باید چیدو رفت زندگی تکرار پایبز است باید دید و رفت زندگی رودی است جاری هر که امد کوزه ای شادمان پر کردو مشتی اب از ان نوشیدو رفت سالها مادر بزرگ از شهر شادی قصه گفت خود ولی از غصه های زندگی نالیدو رفت غرق قاموس معانی بود عمری پیر عشق گاه رفتن زندگانی چیست را پرسیدو رفت شاپرک هر چند عمری میزبان باغ بود چون نسیم از عطر گلها شمه ای بوییدو رفت قاصدک این کولی خانه به دوش روزگار کوچه گردی های خود را زندگی نامیدو رفت گر چه شبنم بستری گسترد از گل عاقبت جامه ای از جنس عریانی خود پوشیدو رفت .
با تشکر از ناهید عزیز که این شعر رو به همه شما هدیه کرده
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم؛
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم؛
بر لب کلبه ی محصور وجود،
من اگر در این خلوت خاموش سکوت،
اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم،
تک و تنها، به خدا می شکنم، می شکنم
با تشکر از محمد رومانیستا
سلام به همه دوستای عزیز و خوبم :
اول باید از همتون به خاطر راهنمایی ها تون توی این وبلاگ تشکر کنم و بگم اگه این وبلاگ الان هنوز سر پاست همش به خاطر لطف شماست چند وقتیه که شما دوستای خوبم از اینکه من ادبیات رو ول کردم و بیشتر به مطالب مذهبی پرداختم نگران بودین ولی به من حق بدین که به فراخور ذهنم و به روز بنویسم . فکر نکنم قرار دادن یک یا دو مطلب مذهبی ...... ولی اینو می دونم که در انتخاب مطالبم عجولانه رفتار کردم و همین الان و به همین طریق ازتون عذرخواهی می کنم به هر حال شاید مطلبی که الان براتون آماده کردم منو به دنیای قبلم برگردونه .....
یه مطلب کوتاه در مورد فروغ فرخزاد ولی لینک کاملشو می ذارم تو قسمت لینکستون :
فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود
چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا
پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.
می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند
اولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد نا مهربانی های فراوان قرار می گیرد.
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود
حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شود
قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید
" وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
مجموعه های از کارهای فروغ فرخزاد
مجموعۀ شعر
ـ اسیر ۱۳۳۱
ـ دیوار ۱۳۳٦
ـ عصیان ۱۳۳٨
ـ تولدی دیگر۱۳٤۱
و مجموعۀ نا تمام ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)
در حوزۀ سینما
ـ پیوندفیلم(یک آتش)که در سال ۱۳۴۱ در دوازدهمین جشنوارۀ فیلم های کوتاه و مستند ونیز در ایتالیا شایستۀ دریافت مدال طلا و نشان برنز شد.
ـ بازی در فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران. سفارش موسسۀ ملی کانادا به گلستان فیلم بود.
ـ همکاری در ساختن بخش سوم فیلم ( آب و گرما)
ـ مدیر تهیۀ فیلم مستند ( موج و مرجان و خارا ) به کارگردانی ابراهیم گلستان
ـ مدیر و تهیه و بازی در فیلم نیمه کارۀ ( دریا ) محصول گلستان فیلم
ـ ساختن فیلم مستند ( خانه سیاه است ) از زندگی جذامیان که در زمستان سال ۱۳۴۲ برندۀ جایزۀ بهترین فیلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد.
ـ بازی در نمایشنامۀ ( شش شخصیت در جستجوی نویسنده ) اثر لوئیچی پیراندلو در سال
۱۳٤۲
ـ و در سال ۱۳٤٤ از طرف یونسکو فیلمی نیم ساعته و از برناردو برتولوچی فیلمی پانزده دقیقه ای . در رابطه با زندگی فروغ ساخته شد.
دهمین جشنوارۀ فیلم ( اوبرهاوزن ) آلمان جایزۀ بزرگ خود را برای فیلم های مستند به یاد فروغ نام گذاری کرد.
فروغ فرخزاد سرانجام در ۲٤ بهمن سال ۱۳٤٥ به هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان سپرد و روز ۲٦ بهمن در گورستان ظهیرالدوله هنگامی که برف می بارید به خاک سپرده شد.
" شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد"
یادش همیشه گرامی باد

عيد فطر يكى از دو عيد بزرگ در سنت اسلامى است كه درباره آن احاديث و روايات بيشمار وارد شده است. مسلمانان روزه دار كه ماه رمضان را به روزه دارى به پا داشته و از خوردن و آشاميدن و بسيارى از كارهاى مباح ديگر امتناع ورزيده اند، اكنون پس از گذشت ماه رمضان در نخستين روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند مىطلبند، اجر و پاداشى كه خود خداوند به آنان وعده داده است.
اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در يكى از اعياد فطر خطبهاى خواندهاند و در آن مؤمنان را بشارت و مبطلان را بيم دادهاند.
خطب اميرالمومنين على بن ابى طالب عليه السلام يوم الفطر فقال: ايها الناس! ان يومكم هذا يوم يثاب فيه المحسنون و يخسر فيه المبطلون و هو اشبه بيوم قيامكم، فاذكروا بخروجكم من منازلكم الى مصلاكم خروجكم من الاجداث الى ربكم و اذكروا بوقوفكم فى مصلاكم و وقوفكم بين يدى ربكم، و اذكروا برجوعكم الى منازلكم، رجوعكم الى منازلكم فى الجنه.
عباد الله! ان ادنى ما للصائمين و الصائمات ان يناديهم ملك فى آخر يوم من شهر رمضان، ابشروا عباد الله فقد غفر لكم ما سلف من ذنوبكم فانظروا كيف تكونون فيما تستانفون
اى مردم! اين روز شما روزى است كه نيكوكاران در آن پاداش مىگيرند و زيانكاران و تبهكاران در آن مايوس و نا اميد مىگردند و اين شباهتى زياد به روز قيامتتان دارد، پس با خارج شدن از منازل و رهسپار جايگاه نماز عيد شدن به ياد آوريد خروجتان از قبرها و رفتنتان را به سوى پروردگار، و با ايستادن در جايگاه نماز به ياد آوريد ايستادن در برابر پروردگارتان را و با بازگشتبه سوى منازل خود، متذكر شويد بازگشتتان را به سوى منازلتان در بهشتبرين، اى بندگان خدا، كمترين چيزى كه به زنان و مردان روزهدار داده مىشود اين است كه فرشتهاى در آخرين روز ماه رمضان به آنان ندا مىدهد و مىگويد:
«هان!بشارتتان باد، اى بندگان خدا كه گناهان گذشتهتان آمرزيده شد، پس به فكر آينده خويش باشيد كه چگونه بقيه ايام را بگذرانيد.»
عارف وارسته ملكى تبريزى درباره عيد فطر آورده است: «عيد فطر روزى است كه خداوند آن را از ميان ديگر روزها بر گزيده است و ويژه هديه بخشيدن و جايزه دادن به بندگان خويش ساخته و آنان را اجازه داده است تا در اين روز نزد حضرت او گرد آيند و بر خوان كرم او بنشينند و ادب بندگى بجاى آرند، چشم اميد به درگاه او دوزند و از خطاهاى خويش پوزش خواهند، نيازهاى خويش به نزد او آرند و آرزوهاى خويش از او خواهند ونيز آنان را وعده و مژده داده است كه هر نيازى به او آرند، بر آوره و بيش از آنچه چشم دارند به آنان ببخشند و از مهربانى و بندهنوازى، بخشايش و كارسازى در حق آنان روا دارد كه گمان نيز نمىبرند.»
روز اول ماه شوال را بدين سبب عيد فطر خواندهاند كه در اين روز، امر امساك و صوم از خوردن و آشاميدن برداشته شده و رخصت داده شد كه مؤمنان در روز افطار كنند و روزه خود را بشكنند فطر و فطر و فطور به معناى خوردن و آشاميدن، ابتداى خوردن و آشاميدن است و نيز گفته شده است كه به معناى آغاز خوردن و آشاميدن است پس از مدتى از نخوردن و نياشاميدن. ابتداى خوردن و آشاميدن را افطار مىنامند و از اين رو است كه پس از اتمام روز و هنگامى كه مغرب شرعى در روزهاى ماه رمضان، شروع مىشود انسان افطار مىكند يعنى اجازه خوردن پس از امساك از خوردن به او داده مىشود.
|
به نام حق با تشکر از ستاره عزیز که باز هم مثل همیشه ما رو تنها نذاشت .... |

جايگاه علي عليه السلام درهستي
معرفت و شناخت كامل شخصيت والاي اميرالمؤمنين علي (ع) و جايگاه او در جهان هستي در حد بشر نيست چه رسول اكرم (ص) خطاب به مولا مي فرمايد :
درابتداي خلقت، معمار آفرينش، زمين و خورشيد و ماه و بر و بحر اعلام كرد كه آفرينش شما، آفرينش همه چيز، به طفيل محبت پنج نور مقدس است.
آفرينش بر محبت اينان رقم خورد و عرصه هستي به حب ولايت آنان از عدم شكل گرفت. اگر علي (ع) نبود، آفرينش به تكوينش نمي ارزيد . نوروجود علي (ع) ، مصباح پايگاه آفرينش شد وهستي اول با وجود او شكل گرفت. هدفنامه وجود را نيز به وجود او پيوند زدند.
لو لا كلما خلقت الا فلاك و لو لا علي لما خلقتك...
در زيارتنامه مولي در روز غدير علي (ع) را ندا مي دهيم :
سلام برتو اي خبر بزرگ عالم! خبر بزرگ هستي. پس علي (ع) راز بزرگ خلقت است! اما در او اختلاف كردند. اين بود كه اول مظلوم عالم هم ″علي″ نام گرفت.
روزي پيامبر اكرم (ص) در جمع صحابه بودند و جبرئيل، ملك مقرب الهي هم به شكل انساني در آن جمع حاضر بود. پيامبر به جبرائيل رو كردند و با اشاره به اميرالمؤمنين علي (ع) فرمودند: آيا او را مي شناسي؟ عرض كرد: چگونه او را نشناسم كه او در عرش مرا معلم بود و شيوه عبوديت الهي را به من تعليم فرمود. تو به آدم وقتي كه از بهشت قرب رانده شد و به زمين فراق هبوط كرد، با ذكر نام علي (ع) و اهل بيت او به درگاه الهي پذيرفته شد. نوح نام او را بر كشتي خويش حك كردو لنگرگاه كشتي اش را مسجد كوفه قرار داد. خداوند در شب معراج با حبيب خويش با صوت علي (ع) سخن گفت. قرآن كريم، علي (ع) را به منزله نقش پيامبر دانست.
فقل تعالوا ندع ابناء نا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم (آل عمران 61)
پيامبر فرمودند: من و علي از يك درختيم (انا و علي من ش جره واحده) و باز فرموده: (انت مني بمنزله هارون من موسي) و نيز: (انا مدينه العلم و علي بابها) همانا من شهر علمم و علي در آن است. و خطاب به مولي فرمود: (انت اخي و وصيي و وارثي) تو برادر من و وصي و وارث مني. در فرازي از دعاي ندبه پيامبر خطاب به علي مي فرمايد (لو لا انت يا علي لم يعرف المؤمنون بعدي) اي علي اگر تو نبودي مردم پس از من مؤمنان را نمي شناختند.
در زيارت مطلقه مي خوانيم ((السالم علي ميزان الاعمال)) علي ميزان و معيار اعمال است. امام صادق (ع) در زيارت جدش عرضه مي دارد درود بر تقسيم كننده بهشت و جهنم، درود بر نعمت الهي بر نيكان :
((السلام علي قسيم الجنه و النار السلام علي نعمه الله علي الابرار))
در دواير مختلف هستي،هر شعاعي به دور محوري مي چرخد و هر پديده اي حول قطب وجودي كه وابسته به اوست، دور مي زند. امام معصوم محور هستي، قطب عالم وجود، تكيه گاه آفرينش، واسطه فيض الهي به جهان هستي و نگهدارنده كائنات باذن الله است. در اين راستا، محبت و ولايت علي (ع) مربي همه موجودات، هدايتگر آنان به سوي كمال و سبب دوام و قوام تمامي پديده ها از جمال تا انسان است. پيامبر خدا (ص) در اين رابطه بيان زيبايي مي فرمايد:
حبًٌ عليٍٍٍّ حسنه لا تضرمعها سيئهًٌ (بحار ج 9 ص 401)
محبت علي (ع) حسنه اي است كه با وجود آن هيچ گناهي به انسان صدمه نمي رساند.
بر اين معنا اگر محبت علي (ع) كه نمونه كامل انسانيت و طاعت و عبوديت و اخلاق است از روي صدق و راستي باشد، مانع ارتكاب گناه مي گردد. مانند واكسني كه مصونيت ايجاد مي كند و نمي گذارد بيماري در شخص ″واكسينه شده″ راه يابد. محبت پيشوايي مانند علي (ع) كه نمونه تقوا و پرهيزكاري است آدمي راشيفته رفتار علي (ع) مي كند. فكر گناه را از سر او بدر مي برد، البته به شرطي كه محبتش صادقانه باشد . كسي كه علي (ع) را بشناسد، تقواي او را بشناسد، سوزوگداز عارفانه او را، ناله هاي نيمه شبهايش را و ساده زيستي و كار و تلاش همه جانبه اش را بداند، محال است به خلاف فرمان او كه هميشه امر به تقوي و درستي مي كرد عمل كند. يعني هر محبي به خواسته محبوبش احترام مي گذارد و فرمان او را گرامي مي دارد. فرمانبرداري از محبوب لازمه محبت صادق است.
پس محب واقعي علي ، واله و حيران علي و عاشق و جانباز علي، رهرو راستين علي است.

تو چه سادهاي و من چه سخت
تو پرندهاي و من درخت
آسمان هميشه مال توست
ابر زير بال توست
من ولي هميشه گير كردهام
تو به موقع ميرسي و من
سالهاست دير كردهام
خوش به حال تو كه ميپري
راستي چرا
دوست قديميات- درخت را-
با خودت نميبري؟
فكر ميكنم
توي آسمان
جا براي يك درخت هست
هيچ كس در بزرگ باغ آفتاب را
رو به ما نبست
يا بيا و تكهاي از آسمان براي من بيار
يا مرا ببر
توي آسمان آبيات بكار
خواب ديدهام
دستهاي من
آشيانه تو ميشود
قطره قطره قلب كوچكم
آب و دانه تو ميشود
شب، ستارهها
از تمام شاخههاي من تاب ميخورند
ريشههاي تشنهام
توي حوض خانه خدا
آب ميخورند
من هميشه خواب ديدهام، ولي...
راستي، هيچ فكر كردهاي
يك درخت
توي باغ آسمان
چقدر ديدني است؟!
ريشههاي ما اگرچه گير كرده است
ميوههاي آرزو، ولي
رسيدني است!

پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "
پرنده از ایوان
پرید ، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری میپرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد
پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود
صداي جيغ در زندان شهر ‚ پشت هر آدمي رو مي لرزونه
پهلوون پنبه هاي نفس كش ‚ حتي از فكر نفس مي ترسونه
اما مرد تنهاي قصه ي ما يه اسير روز و شب شمرده نيست
اين دفه اون كسي كه رها ميشه ‚ توي آمبولانس حمل مرده نيست
كت و شلوار سياه مخملي ش نوي نو اما مال سي سال پيش
موهاش پيرهنشم هر دو سفيد صورتش شيش تيغه و بدون ريش
تو چشاش سي تا زمستون سياه تو دلش هزار تا زخم بي دوا
صداي پاشنه ي كفشش رو زمين ‚ مي پيچه توي سكوت كوچه ها
پهلووناي شيشه يي !دشنه تون رو غلاف كنين
بايد حسابتون رو با قيصر قصه صاف كنين
زندونياي شهر درد !دستاي بسته تون رهاس
نگاه كنين !يكه بزن دوباره توي كوچه هاس
اومده تا دوباره مثل قديم تن نده به سايه هاي نارفيق
تنها يادگار مردونگياش ‚ اثر كهنه ي يك زخم عميق
مي دونه توي يكي از خونه ها دختر قصه هنوز منتظره
تا صداي پاي اون رو بشنوه پا به پاش تا ته حادثه بره
يه دونه دشنه ي زنجاني هنوز توي يك جيب كتش برق مي زنه
هنوزم هيشكي حريفش نمي شه هنوزم فكر قفس شكستنه
قيصر خسته ميره سمت جنوب سمت اون كوچه هاي هميشه خوب
سايه ها پشت سرش قد مي كشن توي نور قرمز تنگ غروب
سايه هاي عربده زن !قصير قصه ها رهاس
خدا بيامرزه تتون !وقت شروع ماجراس
زندونياي شهر درد !قاصدكم خوش خبره
نگاه كنين !تو كوچه ها پاشنه كشون قیصره
تاريخ رو كه ورق زدم بغض هزارساله شكست
از دل خاكستر من جرقه هاي تازه جست
تاريخ رو كه ورق زدم ديدم چه قدر شادي كمه
ديدم بهشت سبز ما گاهي مثه جهنمه
خط و نشون كوروش رو ديدم روي سينه ي سنگ
مناره هاي جمجمه سلاخي تيمور لنگ
سايه ي اسكندر و مرگ چنگيز و قوم سربدار
دروازه هاي باز شهر ‚ قاصدك شترسوار
تو مشقاي تاريخ ما ‚ هيچ دهه ي نابي نبود
تو تقويماي كهنه مون يه برگ آفتابي نبود
آسمون قصه ي ما هميشه خاكستري بود
حافظ خسته عشق رو تو سايه ي سرنيزه سرود
گاهي ستاره ي غزل از قرق سايه گذشت
اما با اون ستاره هم برگ سياهي برنگشت
شب دوباره به اسم روز ‚ رو بوم آسمون نشست
هميشه يك نخورده مست ‚ آينه ي خورشيد رو شكست
هميشه اول طلوع ‚ خورشيد قصه كشته شد
تو اين غروب كهنه سال ‚ تاريخ ما نوشته شد
تو مشقاي تاريخ ما ‚ هيچ دهه ي نابي نبود
تو تقويماي كهنه مون يه برگ آفتابي نبود
با تشکر از دوست عزیزم ..... که به دلایلی اسمشو نمی برم و از تخلص خودش خودم استفاده می کنم از همین جا دستشو می بوسم و واقعا ازش تشکر می کنم امیدوارم پیش من بمونه چون حضورش برای من واقعا با ارزشه و راهنمایی هاش سرمشق من توی این وبلاگه.....

« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » ببيند ؟
كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي ببيند ؟
صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد
شب « گل الماس » را بر سقف مينائي ببيند
ريخت ساقي باده هاي گونه گون در جام هستي
غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي ببيند
شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بي كسي ها »
شادمان آن كو « خدا » را وقت « تنهائي » ببيند
« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند
« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » ببيند ؟

در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من
بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
بي گاهان
به غربت
به زماني كه خود در نرسيده بود
چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپيدن آغاز كرد.
***
گهواره تكرار را ترك گفتم
در سرزميني بي پرنده و بي بهار.
نخستين سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهاي اميد فرساي ماسه و خار،
بي آن كه با نخستين قدم هاي نا آزموده نوپائي خويش
به راهي دور رفته باشم.
نخستين سفرم
باز آمدن بود.
***
دور دست
اميدي نمي آموخت.
لرزان
بر پاهاي نوراه
رو در افق سوزان ايستادم.
دريافتم كه بشارتي نيست
چرا كه سرابي در ميانه بود.
***
دور دست اميدي نمي آموخت.
دانستم كه بشارتي نيست:
اين بي كرانه
زنداني چندان عظيم بود
كه روح
از شرم ناتواني
دراشك
پنهان مي شد.
*****
تقديم به برادرم مسعود :
سلام به گرماي دستت اي دوست
سلام اي مهربان سلام اي نازنين
اين بار به رسم دلدادگي و شايد باز به رسم تنهايي و از همه مهم تر به رسم سپاس ، سر تعظيم فرود مي آرم واز يگانه برادرم مي نويسم
هنگامي كه چشم گشودم محبت مادر ديدم ، هنگامي كه به رسم تكامل قدم از قدم برداشتم تصويري از پدر يافتم ، هنگامي كه خواستم بگويم كه هستم تصويري شلوغ از جمع اطرافيان ديدم كه خانواده نام گرفت
زماني كه خواستم حركت كنم اذن و اجازه از يگانه هاي هستي ، پدر و مادر گرفتم و به خداي گفتم ‹‹ رب اشرح لي صدري ويسرلي امري و احلل عقده من لساني يفقهوا قولي ›› به ياد موسي افتادم و كوه طور
به سرزمين مقدس طوي
مي خواستم بگويم من در حد واندازه اين حروف نيستم ، اما با خود گفتم چرا؟؟؟
مگر تو انسان ، مگر تو اشرف مخلوقات نيستي ، مگر وجب به وجب اين زمين ، مقدس نيست وشايد طوي است
اما آيا باز ادامه مي دادم ، آيا به رسم موسي باز هم چيزي از خدا مي خواستم ، آري مگر موسي براي خود همدم نخواست ، مگر او براي خود ياوري نخواست ‹‹ هارون اخي ›› يگانه برادري كه دوشادوش هم به جنگ زمانه رفتند .
و من هم از خداي برادري از جنس خود خواستم
نه من موسي ام و نه در حد او
ولي گويند :
........... سگ اصحاب كهف روزي چند پي نيكان گرفت و مردم شد
از برادرم مسعود و دوست عزيزش مهتاب كه در خونه خودشون ( وبلاگ شب مهتابي ) از من ياد كرده بودند متشكرم
اميدوارم سالهاي سال خوش و خرم باقي بمونين
ارزش لحظه هاي با هم بودنتون رو بدونين و اين هم هديه من به شما :
چرا گرفته دلت مثل آن كه تنهايي
- چقدر هم تنها -
خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني عاشق
و فكر كن چه تنهاست
اگركه ماهي كوچك
دچارآ بي درياي بي كران باشد
چه فكر نازك غمناكي
دچار بايد بود دچار بايد بود
( آخرش مال سهراب بود ، خدايش بيامرزاد )